ناخن خور
بعضي از مردم ناخن هاشونو مانيكور مي كنن.
بعضي ها هم سوهان مي زنن.
اكثرا ناخن هاشونو از ته مي گيرن.
ولي من همشونو كامل مي خورم!
بله،ميدونم عادت زشتيه.
ولي قبل از اين كه شروع به سرزنش كنيد،
يادتون باشه كه من هيچوقت،هرگز،
دل كسي رو نخراشيدم.
شاید آخرین راه
از رفتن گفتم
بی همراه
تو همراهم دعای خود توشه کردی
و گمانت این بود از خواست جاودانگی نقش آرزوها، برتوهم دنیایی نیکو روانم
ای کاش میدانستی بی تو نه آرزویم جان اصیل دارد و نه دنیا روح گرانمایه
اما خیال را همراه خواهم برد و
سنگینی تحمل ناپذیر هستیم را استخوان هایم مزه خواهند کرد
اين روزها...،
عجيب دلم گرفته است!
من ...
به خاطر همه صداقتم،
به خاطر باکرگي ديرپاي احساسم،
و به خاطر همه آنچه که هستم،
شرمسارم!!!
همه آن چيزي که
هيچ تناسبي با دنياي پيرامونش ندارد!
من ستاره اي هستم،
که به خاطر همه گوشه هاي تيزش،
شرمسار است!
دلم مي خواهد براي يکبار هم که شده،
دايره بودن را تجربه کنم!
دلم مي خواهد نقشي باشم
بر دفتر خط خطي کودکي،
تا بتوان ساده پاکش کرد!
يا بي تفاوت مرورش کرد و از کنارش گذشت!
اما ....
اين روزها که مي گذرند،
حسي غريب از هواي رفتن دارم!
از اين ماندگي،
از اين کوچ دوباره بي انتهاي ماندگار، خسته ام.
خسته ام ...
خسته ام ...
آنقدر خسته،
که ديگر حتي براي خداحافظي آخر هم،
حوصله اي باقي نيست!
دلم مي خواهد بنويسم،
بنويسم...
بنويسم....
آنقدر که تا پايان هر چه سپيدي!!!
دلم مي خواهد بروم،
بروم...
بروم...
آنقدر که ...
تا پايان خودم!!!
زرد
نارنجی و قرمز .
نه پاييز جان!
اين بار
نه !
با فريب رنگ رنگ برگ هايت ،
هيچ آرزويم بر زمين نمی ريزد .
اين بار نه پاييز جان ،
اين بار نه!
انگارش نه انگار ،
يادش نيست.
خميازه ی پاييز ،
بهار دست تو ،
يادش نيست .
- انگارش نه انگار
خيالش نيست،
صدايش می زدی پر می گرفت ،
يادش نيست .
او تو را ترانه صدا می کرد ،
تو او را وسوسه.
عاشقی هايش ،
رويای بی تاب ات ،
يادش نيست.
- خيال اش پر می گرفت ،
به ثانيه می گفت :
دوستت دارم ،
بانو،
عزيزم،
نهايت،
يادش نيست .
من تو را،
تو او را ،
هيچ کس ، هيچ کس را
يادش نيست.
گر ز دست زلف مشکينت خطايي رفت رفت
ور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
تو را براي وفاي تو دوست مي دارم
وگرنه دلبر پيمانه شكن فراوان است...
شايد آخرش يک روز ديوانه شوم و بروم وسط جاليز بايستم. درست مثل يک مترسک . آري اينطوري شايد دوستي پرنده ها را بخرم يا شايد هم دشمني شان را!
اما نه ؛ من بارها ديده ام پرنده ها روي بازوهاي مترسک مي نشينند .
مي داني چيست ؟ آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند . آري ، فکر خوبيست . شايد يک روز بروم و ميان يک دنيا گل بايستم تا دوست گنجشک ها شوم.
چه آسوده خاطر و بي تکلف، در فضايي باز و راحت، دستانت را صد و هشتاد درجه مي گشايي. حتي مي تواني دهانت را نيز باز کني و نفس هاي عميقي بکشي که هيچگاه پيش از اين نتوانسته اي . چقدر لذت بخش است .
بعد گنجشک ها از راه مي رسند. يکي يکي، دوتادوتا و دسته دسته دورت مي چرخند. در آغاز کمي مي ترسند، اما پس از چند لحظه با هم ريز ريز مي خندند .
روي بازوها، دستان و کلاهت مي نشينند و پس از مدتي نوک زدن، موهايت را پريشان مي کنند.
گاه خورشيد با نورش مي تابد به تو و نشاطت مي بخشد. باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي دهد.
گل ها به تو مي نگرند چونان نگاهباني نالايق که با دشمنان دوستي مي کند. شايد هم در دادگاهشان تو را به جرم خيانت محکوم به مرگ کنند.
اما تو فقط به همه لبخند مي زني، به گل ها و گنجشک ها، به آفتاب، به باران، به باد، به ابر، به خورشيد و ماه ... آه، به روي همه مي خندي.
هر روز پيرتر و پيرتر مي شوي. لباس هايت پاره تر مي شوند و موهايت آشفته تر.
خورشيد گاه گاهي سربه سرت مي گذارد و بي رحمانه مي تابد، آفتاب لباس هايت را بي رنگ مي کند و تو ناچار مي سوزي و مي سوزي...
ابر مي گريد و مي بارد، بي مدارا به سر و رويت مي کوبد و تو با او بي دريغ مي باري و مي باري...
باد مي وزد و موهايت را پريشان مي کند و لباس هايت را به رقص وا مي دارد و تو بي پروا دست در دست باد مي رقصي ...
فصل ها را پشت سر مي گذاري و پير مي شوي.
خورشيد و ابر و باد،
مي تابند و مي بارند و مي وزند و تو همچنان استوار ايستاده اي و به روي همه لبخند مي زني.
مي ايستي و مي خندي و مي ايستي و مي خندي،
تا روزي محو شوي،هيچ شوي
همچنان مي ايستي و مي خندي
و دوستي ات تنها به ياد گنجشک ها مي ماند
كی دوستم دارد؟ هيچكی
كی غمخوار من است؟ هيچكی
كی گلابی و هلو برايم می چيند؟ هيچكی
كی شربت و شيرينی تعارفم می كند؟ هيچكی
كی به لطيفه هايم می خندد؟ هيچكی
كی تو دعوا طرف من را می گيرد؟ هيچكی
كی تمام مشق شبم را می نويسد؟ هيچكی
كی دلش واسه من تنگ می شود؟ هيچكی
كی برايم گريه می كند؟ هيچكی
كی فكر می كند من خيلی ماهم؟ هيچكی
پس اگر از من بپرسی كی بهترين دوست من است،
بی معطلي جواب می دهم: هيچكی.
ديشب خيلی ترسيدم چون
وقتی از خواب پريدم و ديدم هيچكی پيشم نبود
جيغ زدم و دست دراز كردم تو تاريكی
ولی هيچكی نبود دستش را بگيرم.
آن وقت بنا كردم گشتن تو گوشه و كنار خانه
اما هر جا دست گذاشتم يكی آنجا بود.
همين طور گشتم و گشتم تا خسته شدم.
دم دمه های صبح از خودم پرسيدم؛
"كی از پيشم رفته؟"
محكم جواب دادم: هيچكی